خانه / آخرین اخبار / نگاهخانه و یاداشت/ لنز تله، و هیجان زیاد رویای آسوده پسرک را بر هم زد

نگاهخانه و یاداشت/ لنز تله، و هیجان زیاد رویای آسوده پسرک را بر هم زد

درآخرین روزهای بهار سال۸۹ با یکی از دوستان عکاسم بنام امین از اهالی شهر الشتر برای عکاسی و البته دوچرخه سواری در روستاهای این شهر بیرون رفتیم. طبیعت الشتر بسیار زیباست و این زیبایی در روستاهای آن دو چندان و گاهی بیش از این نیز هست. گلزا نوعی گیاه صنعتی است که دانه های روغنی دارد و این محصول در این ایام تقریبا دوران جوانی خود که همراه با شکفته شدن گل های زرد طلایی است سپری می کرد و این زیبایی در وسعتی پرحجم گسترانده بود. در یکی از مسیرها نزدیک روستای میمن(مومن آباد) کوچه باغی را دیدیم که یک سمت آن مزرعه کلزا بود و سمت دیگر درختان جوانی که برای رسیدن به آسمان داشتند قد می کشیدند، چشممان بدون پلک زدن تمام قد آن کوچه باغ را می پاید و پاهایمان در حال رکاب زدن بود که ناگهان پلکم بهم خورد و پام رکاب ر ا گرفت و دستم ترمز دوجرخه را میخ کرد! کودکی که زیر یک گونی بزرگ پر از شبدر و داسی و قمقمه ای در دست با لیاسهایی کهنه شده با صافی و صداقت روستا تمام حجم کوچه باغ را پر کرده بود دیدم. زمان راازدست ندادم و سریع پیاده شدم و دوربین دی۹۰ با لنز تله ام را بیرون کشیدم و برای شکار تصویر روی زانو نشستم و انگار که برای شکار پرنده ای یا… ژست گرفته بودم. سرعت و دیاف و.. دوربین را نگاه کردم به درد این صحنه نمی خورد زمان و دیاف مورد نیازم را تنظیم کردم و همین که خواستم شاترم را بکشم، پسرک را دیدم که همچون باد فرار را بر قرار ترجیح داد و تا توانست دوید و داد زد که های!!!! های!! کمک! کمک! دزد مرا گرفت های! مرا کشتند… دیگر از پشت ویزور دوربین صحنه را تماشا نکردم و مستقیم با چشمانم مسیر پرواز پسرک را می پایدم. لنز تله، و هیجان زیاد من رویای آسوده پسرک را بر هم زد و ترس وجودش را پوشاند دوربینم را برداشتم و با امین سراغ او و به دنبالش کوچه باغ ر ا پیمودیم و پیمودیم تا به مزرعه شبدری رسیدیم که چند زن و مرد با چوب و داس در دست به استقبال ما آمدند. وقتی ما را دیدند قصه را خواندند و اعصابنیتشان فرو نشست و … بنده خدا پسرک پشت مادرش پنهان شده بود و گه گاهی زیر چشمی ما را رصد میکرد. خدا میداند با خودش چه فکر می کرد. مادرش گفت پسرم به ما گفته دو نفر قصد تیراندازی به من را داشتند و چند بار با تفنگشان به سمت من شلیک کردند که جا خالی زدم و… . این تصویر به یاد آن پسر بجه۶ ساله در این پست گذاشتم که به نیکی در دل و ذهنم یادش کنم و شما خواننده عزیز را هم از این قصه خبردار کنم. بدرود.
یاداشت و عکس: عزیزبابانژاد

rrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr

درباره admin

۶ نظر

  1. قرار را بر فرار اشتباه است
    اصلاح بفرمائید فرار را بر قرار ترجیح داد….

  2. سلام برادر.هم عکست قشنگه هم متنت
    موفق باشی

  3. سلام جناب بابانژاد /
    مدت زیادی بود که خبری از شما نبود. حداقل هفته ای یک پست می زاشتید.
    یا سایت بردارید یا به روزرسانیش کنید.
    قصه ی قشنگی بود و همچنین عکسش.

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشودفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

رفتن به بالا